در حال بارگذاری
آری من عاشقِ آغوشِ تو هستم جانم عاشقِ دست های گرم و لب های خندانت باز با عِشوه برایت ناز کردم که بیا دلِ من طاقت این فاصله را ندارد خسته بودی اما باز آمدی و ماندی دل من بادیدنت بی تاب تر شد، چه کنم قهوه دم کردم برایت توی فنجان ریختم ازدرخت و بلبل و قِصه مجنون گفتم با دلی بی طاقت و سرشار از شرم و حیا مانده بودم با تو و این دلِ بیتاب چه کنم ناگهان دست هایت حلقه زد بر دور من حلقه ای ازجنس مرمر سخت،اما دلنشین بوسه ای گرم و صمیمی میزدی بر روی من به خودم آمدم و فهمیدم این همه خاطره بازی فقط رویا بود امشب هم مثل همیشه رویا میبافم من توی یک دشت پر از گل، شاخه های نسترن بوسه ای طولانی و آرام زدی بر روی لب با صدایی گرم و پر مهرت به من گفتی که شب بخیر آرام جانم، شب بخیر جانان من