در حال بارگذاری
من گنجشکی بودم که جهانش، به وسعتِ چند دانه و امنیتِ لرزانِ یک شاخه بود. آرامش من، قناعتی کوچک بود در هیاهوی باد. تا آنکه تو در آسمانم چرخیدی؛ با شکوهِ یک «شاهین» که نیتِ تماشایش، برابر با سقوطِ تمامِ پردههایِ ترس بود. عشقِ تو، نه نوازشِ نسیم، که هجومِ صاعقه بود. وقتی در ازدحامِ ابرها، نشانه رفتی من نه از بیمِ مرگ، که از اشتیاقِ لمسِ اقتدارت، بال گشودم. بگذار اعتراف کنم: شکار شدن، گاهی تماشاییترین اتفاقِ هستیست؛ آنجا که در انحنایِ بیرحمِ پنجههایت، طعمِ تصرف را چشیدم. اکنون، دلتنگی، قفسیست که میلههایش از جنسِ خاطره است. من، گنجشکِ کوچکی که دیگر به هیچ درختی باز نمیگردد؛ چرا که روحم، در اوجِ آسمان، لایِ پرهای تو جا مانده است. بیا و دوباره مرا به دندان بگیر؛ حتی اگر اینبار آخرین فصلِ تپشهایم باشد.