در صندوقِ صنایعِ پیشرفته، چه روز و روزگاری داشتیم کنارِ نادریمنشِ خوب، چه حالِ خوشی داشتیم شریف و باسواد و خوشاخلاق و مهربان مدیری خاکی و مردمی، رفیقِ کارکنان نه میزِ بلند و تشریفات، نه فاصله با کارمند کنارِ ما مینشست و میگفت: «خب، چه خبر؟» با لبخندی دلپسند 😄 یکی میگفت: «وامِ من کو؟» با لحنی کاملاً جدی میگفت: «در دستِ پیگیریست!»؛ همین جمله، مرهمِ هر دلِ مضطربی 😂 یکی میگفت: «پاککن ندارم!» وسطِ این همه کار میگفت: «این هم طرحِ تأمینِ اقلامِ راهبردی؛ غصه نخور، یار!» 😂 یوسفی بود و قهقهه، بلند و بیامان ریلکس و بیخیال و خندان، لجدرآرِ کلِ سازمان 😄 هر جا که او میخندید، میخندید کلِ سازمان نه غصهای به دل میگرفت، نه میکرد از چیزی فغان جاناحمدی چون بحثی میشد، میگفت: «من در امان!» بعد آرامآرام غیب میشد؛ مثلِ مصوبهای پیش از امضا و اعلان خانکشیزاده استادِ توجیه و فنِ بیان برای هر پرسشِ ما، داشت پاسخی چندبندی و فراوان پرویزیان را هر زمان میگرفتیم با تلفن زنگ میخورد و زنگ میخورد؛ بیپاسخ و بیسخن انگار خودِ تلفن هم، در انتظارِ مجوز بود که پاسخدادن به تماس، هنوز در مرحلهٔ بررسی بود گاهی قهر و گاه آشتی، میانِ این مدیران صبح با اخم و ظهر با خنده؛ چه شیرین بود این داستان جلسهها هم برقرار بود، با چای و پوشه و امضا شروعش با «موضوعی کوتاه»؛ پایانش با چند کارِ تازه، ماشاءالله! 😄 یکی میگفت: «این کار فوریست!» با حالتی بسیار جدی ما میپرسیدیم: «فوریِ امروز است یا فوریِ اداری؟» 😂 ولی نادریمنش که میآمد در میان با یک لبخندِ ساده، میشد همهچیز رو به سامان چون خاکی بود و مردمی، بیهیچ ادعا برای کارکنانش همیشه بود یار و مهربان ❤️ حالِ خوبِ کارکنان، با بودنش بود عیان چه روزهای خوبی بود و چه خاطراتی ماندگار و جاودان اما چرخِ روزگار است؛ نمانَد هیچکس جاودان رسید پایانِ این دوره و فصلِ تلخِ وداع، ناگهان نادریمنش عزیز، امروز وقتِ رفتن است، ولی یادِ تو در دلِ ما، همیشه روشن و ماندگار است. این دوره گرچه پایان یافت، اما قصه تمام نیست؛ که نامِ خوبِ تو در خاطرِ ما، کمرنگ و ناتمام نیست. برو با دلِ خوش، که دعایِ ما همراهِ تو باد هر جا قدم گذاشتی، دلت همیشه شاد باد خداحافظ، مردِ خوب؛ خداحافظ، مهربان؛ بماند از تو برای ما، خاطرهای خوش و حالِ خوبِ